زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با برادر در برگشت به کربلا
شاعر : غلامرضا سازگار
نوع شعر : مدح و مرثیه
وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
قالب شعر : قصیده
عزیز فـاطـمه! برخـیز بهـر استـقـبـال که زینب آمده با یک جهان شکوه و جلال
اگرچه سرو قدش را شکسته کوه غمت بـه بـام چـرخ نـهـاده لــوای اسـتـقـلال
به سربـلـنـدی خـورشـیـد آمده ز سـفـر اگرچه خود الف قامتش خمیده چو دال
پیام خون گلوی تو را رسانده به عرش اگرچه گشته در این راه، حرمتش پامال
کنار ماه رخت سوخت، سوخت چون خورشید هلال روی تو دید و خمید همچو هلال
قسم به خون گلویت! که چارده قرن است محرّم و صفرت زندهتر شود هر سال
قـسـم به خـاطـرۀ اربـعـین و عـاشـورا بقای خون تو بی صبر زینب است محال
خروش زینب کبری به شام ثابت کرد که فتح خصم ستمپیشه خواب بود و خیال
هر آنچه دید در این راه، دختر زهرا جـمیـل بود جـمیل و جـمال بود جـمال
جـفای کـوفه و بـازار شام و بـزم یزید به داغـدیـده بود سخـتتر ز زخم قتال
گـزارش سـفـر از من بـپـرس کآوردم قد کمان، سر بشکسته در جواب سؤال
ز قـهـرمـانی خود بر تو شـاهـد آوردم ببـین به جـسم کـبودم مدال روی مدال
هـلال من سـر نی بود و مـردم کـوفـه نـگـاه دوخـتـه بـودنـد بـهـر اسـتـهـلال
به تازیانه و دشنام و سنگ و زخم زبان به شهر شام شد از عترت تو استـقـبال
دو چشم باز تو میگفت: شامیان! نزنید کـنـار نـیـزۀ مـن تـازیـانـه بـر اطـفـال
ز دوری تن و نـزدیک با سرت بودن گهی فراق توأم کشته است و گاه وصال
دو چـشم زینبت از خـوندل شده دریـا لب سکـیـنـهات از تـشنگی زده تبخـال
یزید چوب به لبهـات میزد و میزد به سوی طشت طلا، روح دخترت پر و بال
سفـیر کـوچک تو ماند در خـرابۀ شام رساند مکـتـب ایـثـار را به اوج کـمال
رواست اشک شود خون به دیدۀ «میثم» که کشتن تو به ماه حـرام گـشت حلال
|